از آخرین باری که با تو رفتم دریا 5سالی میگذرد ؛امروز رفتم دریا ؛همانجا که همیشه باهم می نشستیم و من سرم را روی شانه ات می گذاشتم و از شکستنم میگفتم و تو می گفتی :غصه نخور خواهرکم بالاخره همه چی درست میشه ..نشستم و خیره شدم به پهنه ابی مقابلم...
یادم آمدوقتی که داشتم غرق میشدم این تو بودی که مرا از
دیگر حوصله ی روزهای بی تو را ندارم ...
راستش را بگویم دیگر آن دختر سرسخت و یک دنده ای نیستم که وقتی همه ی شهر از تو حرف میزنند ؛بدون تغییر حالتی شب راحت بخوابد و به تو فکر نکند ...
این روزها می روم پیش خانوم جان ...می روم یکراست سر کمد لباس هایت ...میخوام عطرت وجودت را از میان تار و پود لباس ها بیر
1.تئاتری که گفتم از شنبه اجراش شروع میشه ؛احتمالا اگه نظر داورا رو جلب کنیم میریم تهران برای اجرا (تئاتر فعلا خصوصیه و فقط 50 تا داور میبیننش)
2.شما هم مثله من خواهر نداشته باشید (البته از 4 سال گذشته که نادیای عزیزم فوت کرده )و همینطور از خواهر شوهر بی نصیب بمونید ؛ وقتی ببینید 6 تا جاری دلبر دارید